محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1632
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه مىخواست آنها را با ملايمت از اين راى بگرداند و گفت : « آماده شويد و لوازم فراهم كنيد كه من مىروم مگر آنكه راى بهترى پيش آيد . » آنگاه مردم صاحب راى را پيش خواند و سران اصحاب پيمبر صلى الله - عليه و سلم و بزرگان عرب بر او فراهم آمدند و گفت : « راى شما چيست كه من قصد حركت دارم . » اما راى جمع اين شد كه يكى از ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را بفرستد و خود او بماند و سپاه بفرستد ، اگر كار به دلخواه بود و پيروزى رخ نمود همانست كه مىخواهد و مىخواهند ، و گر نه ديگرى را روان كند و سپاه ديگر فرستد و دشمن را بشكند و مسلمانان را نيرو دهد تا فيروزى خدا بيايد و وعده او محقق شود . عمر نداى نماز داد و مردم بر او فراهم شدند و كس فرستاد و على عليه السلام را كه در مدينه جانشين كرده بود بخواند كه بيامد . طلحه را نيز كه بر مقدمه سپاه فرستاده بود بخواند كه باز گشت . زياد و عبد الرحمان عوف را نيز كه پهلو داران سپاه بودند بخواند و در جمع بسخن ايستاد و گفت : « خدا مسلمانان را بر اسلام فراهم آورد و دلها را مؤتلف كرد و كسانرا چون برادران كرد كه مسلمانان همانند پيكرند كه عضوى از آسيب عضو ديگر بر كنار نماند . بايد كه كار مسلمانان به مشورت صاحبان راى باشد كه مردم مادام كه از عهده دار خلافت رضايت دارند و در باره او هم سخنند پيروى او مىكنند و عهده دار خلافت در رايى كه صاحبنظران مىزنند و صلاحى كه در كار جنگ مىانديشند ، پيرو ايشانست . اى مردم من چون يكى از شما بودم و صاحبان نظر مرا از رفتن منصرف كردند . مىخواهم بمانم و يكى را بفرستم و كسانى را كه از پيش فرستاده بودم يا بجا نهاده بودم براى اين كار احضار كردهام . » و چنان بود كه على عليه السلام را كه در مدينه جانشين عمر شده بود و طلحه را